مؤلف مجهول / عبد الجبار خجندي
پيشگفتار 41
تنكلوشا ( ملحق : مدخل منظوم واحكام علم النجوم للخجندى )
پيام آورَد اين پسر بيگمان * ز دادارِ عالَم به خَلقِ جهان ز دادش بنازد جهان يكسره * به آبشخور آرد پلنگ وبره به نيروىِ يزدان هلاك از بَدان * برآرد ، تو اى زن مترس از ددان كه را يار باشد خداوندِ پاك * جهان گر شود دشمن أو را چه باك » چنين گفت پس دغدوىِ نيكنام * كه : « چون اين سخنها شنيدم تمام جوان در زمان ناپديدار شد * دو چشمِ من از خواب بيدار شد تنم گشت لرزان دلم پُرهراس * هنوز از شبِ تيره مانده دو پاس شدم در زمان تا برِ خوابگوى * خردمند همسايهء نيكخوى جهان ديده پيرى بُد اخترشناس * بدو باز گفتم من اين بوشياس كه تا : « خود چه آرد قضا بر سرم * چگونه نمايد همى اخترم ؟ » مرا گفت : « پيش آر مولودِ خويش * مگر بازيابى تو مقصودِ خويش كاز اينگونه من خواب نشنيدهام * نَه نيز اين شگفتى ز كس ديدهام بلندى دهد مر تو را روزگار * اگر بخت وطالع بوَد سازگار برآيد ز فرزند همه كامِ تو * ز نامش به كيوان رسد نامِ تو شود در جهان شهره چون آفتاب * ندارد كسى بيش از أو زور وتاب » چو از خوابگو بشنَويدم كلام * دويدم سوىِ خانهء خاص وعام بجُستم همانگاه مولودِ خويش * برِ پير بُردم نهادمش پيش چو در اخترم كرد نيكو نگاه * به دانش ز هر سو بپيمود راه مرا گفت : « رَو تا سه روزِ دگر * مگو زاين سخن پيشِ كس خير وشر به روزِ چهارم بيا بامداد * چو خورشيد را تاج خواهند داد . . . » در كارنامهء اردشير بابكان ، متنى به فارسي ميانه ( پهلوى ) ، به وقتي كه اردوان ( پادشاه اشكانى ) دغدغهء آينده خود وكشورش را دارد :